مادر بچه ها

تازگیا نوشتم
با چه رویی ؟
بارون
I'm back
همایون سال نو
ستاد انتخابات
مرض داریم
ربیع الاول
قصه های شبونه
بنفشه ای
باشگاه استعداد های بی همتا
فرفره
beware
بچگیا
بازی می کنیم..............
بگو ای یار....

صندوق خونه
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
خرداد 1387

موضوع بندی

روزانه

هر وقت بتونم می خونم
گـل فروشـی  شمسـی خـانوم جون
مـینیمـال ها و طـرح های رضا ناظم
افندوک نامه های قزن قفلی
پــنــیـر خــامــــه ای
one man's blog
خـان داداشـم
anonymous
سرو ناز
یاس
بلوط
نگارین
خـواهرانـه
بـی نــظـیـــر
ســایــه  روشـــن
و اینک آسمان از آن منست
وب نوشته های ناتور و دکمه گم شده
داســتــانــهای  مـحـمـد رضا
تـارا ستـاره کـمـیـاب
حرف های ته دل
اســپـــاگــتــی
صبح دل آویز
دیـــوانـــه
اوهام
ترنج
عکــــس
بدون امضاء
هـمـه روز هـام
بــیـــد مــجـنــــون
پــرنــسـس جـــنـــــی

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.

خبرنامه

نام کاربری

جستجو در وبلاگ


چند نفر قدم رنجه فرمودن؟ 6424

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com

مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
قصه های شبونه

امروز حالم حسابی بارونیه!!


عجب دنیاییه دنیای کودکی!!!

یادم میاد اون موقع ها شبا که مامانمو مجبور میکردم واسه م پیش از خواب قصه بگه... قصه ملک ابراهیم و کره اسب دریایی.. قصه خاله سوسکه که زن آقا موشه میشد.... قصه ملک جمشید..... قصه.....حالا همه شم از اول تا آخرش بلد بودم...

بعد ، مامان بیچاره هم بعد یه روز کاری پر مشغله، تازه مجبور بود بشینه واسه من قصه بگه.

یکی بود یکی نبود... زیر گنبد کبود، توی یک........

.....بله ...چی میگفتم؟ آها! ملک ابراهیم توی مکتب خونه نشسته بود که یهو! کره اسب دریایی اولین شهنه رو کشید ... یعنی ملک ابراهیم بیا که ( مینا) میخواد بره مهمونی... توی مهمونی همه دوستاش بودن.. سیمین بود و سنبل........

- مامان!!!! بازم خواب رفتین؟

ها! کجا بودم؟.......

الان هم که شبا مینشینم کنار تخت دختر کوچیکم که قصه براش بگم... ( اون روزا که خیلی خوابم گرفته و نمیتونم از روی کتاب براش بخونم) ، تاریخ رو می بینم که دوباره تکرار میشه....

یکی بود ، یکی نبود .... یه خاله سوسکه ای بود......

..... آره ، خاله سوسکه چار تا پا داشت چار تا پای دیگه هم قرض کرد و از دست قصابه فرار کرد....بعد....( روشن) یه روز به مامانش گفت: مامان.....

- مامان!..... بازم خواب رفتین؟!

...ها ! کجا بودم؟.......

میدونم که خیلی از مخاطبای من هنوز چیزی از اون دوره شون نگذشته. هنوز باید قصه های شبانه و بوسه قبل از خوابی که مامان یا باباشون براشون میگفتن خوب یادشون باشه... به نظر من اینها عزیز ترین گنجهای زندگی من هستن که سعی می کنم همیشه اونا رو ته صندوق خونه قلبم حفظ کنم، نکنه یادم بره!

یادتون میاد آخر شبا که از مهمونی به خونه بر می گشتین.... آیا شما هم وقتی علامت سر کوچه تونو می دیدین، یهو گردنتون شل نمیشد و خودتونو به خواب نمیزدین که بابا وقتی که ماشینو تو گاراژ زد بیاد و آروم شما رو بلند کنه سر شونه بذاره و ببره توی تخت خواب بخوابونه؟ جالب اینجاست که بابا خوب می دونست که شما خواب نیستین ولی بهتون توی بازی کردن رل آدمای خواب کمک میکرد....

تاریخ اینجا هم برای ما تکرار میشه و ما هم مثل بابا به روی خودمون نمیاریم که خبر داریم نی نی خواب نیست ، همونجور مثل بابا بغلش می کنیم و به تخت خواب می رسونیم... چون می دونیم که اینم جزو گنجینه های آینده بچه مون توی قلبش حفظ میشه.

احساس کردم به یه مادر بزرگ قصه گو تبدیل شدم....

فدای همه...

 

1:51 PM | مادر بچه ها | فرمایشی باشه [8]