X
تبلیغات
رایتل
جمعه 10 تیر‌ماه سال 1390

I'm back

ربطی نداره اگه بخوام تیتر رو فرنگی بنویسم ... ( به خودم )


سلام


رفتیم مشهد در حالی که سونامی تب کرده بود ... من بودم با خانمجان ؛ دختر هام خانباجی و آباجی و پسر هام زلزله و سونامی و ننوی  بچه ها که به نوعی پیوند گاو بر الاغه ( فرانسوی مارا ببخشین ) سوار قطار شدیم هان از همه مهمتر آق مهندس که از کشیدن چمدانهای 500 کیلویی از واگن اول تا هشتم همون اول کاری کمردرد شد و رفت بالا تو رختخواب بالایی تو لپ تاپش سریال 24 تماشا کرد.


حالا چرا از واگن اول تا هشتم چمدونامونه کشیدیم دلیلش این بود که طبق عادت قدیم که هر دفعه سوار هواپیما شدیم یا نفرای آخری بودیم که باید سوار دمب هواپیما میشدیم یا اصلا اینقدر آخری بودیم که جاهامون رو قبلا فروخته بودن بعد باید نفری یه جای پرت هواپیما مینشستیم که درس عبرتی باشیم برای بازماندگان , سوار قطارم همینطور شد ... یعنی واگنمون از همون اول هشت بود ولی همه درها رو به جز واگن یک بسته بودن که اونم داشتن میبستن .. بعله


پس خانمجان واستادن همون واگن یک ما هم نفری یک چمدون به دست ور ور ور راه افتادیم توی واگنا تا برسیم به کوپه مون هی تنه به این و اون و در همین زمان قطارم راه افتاد دیگه گلها چو گل


من که یه دست چمدون و یه دست سونامی تب دار قیافه ام دیدنی بود


رسیدیم به کوپه سونامی رو انداختم بغل خانباجی برگشتم دنبال بقیه چمدونا ... نیست سفر قندهار میرفتیم نفری یک چمدون نیم تنی هم برداشته بودیم که روی چرخاشونم گیج میزدن


( راستش شنیده بودیم در مشهد سرب کمیاب شده گفتیم سربهای کرمون رو ببریم اونجا آب کنیم )


خلاصه وقتی رسیدیم به کوپه مون دیگه پاک له و لورده شده بودیم آق مهندس که رفت در خلوت تنهایی خودش با جک باور خلوت کنه ....


من و خانم جان و سونامی پایین نشستیم و بقیه همراه با همون پیوند گاو بر الاغ توی کوپه دیگه بودن ... تا اینجاش مسیبت بار بود ؟ بقیه اش بد نبود... جا که افتادیم نه بدک هم نبود از قطار بدم نیومد ... مشهد هم که زیارت و زیارت و سیاحت و زیارت دوستان و اسلام علیک یا حبیبتی اشلونکم و از این حرفا .... و همین


سونامی رو یک بار هم از خونه خارج نکردم


زلزله هم که توی پارکینگ با پسر سرایدار حال میکرد


با دخترا زیارت میرفتیم ... خوب بود الا اینکه خرید خیلی نکردم .. تنها چیزی که برای خودم خریدم آبرنگه که خیلی خوشحالم از این موضوع ...


هااااا


برگشتنی متوجه شدیم که دوتا کوپه توی دوتا واگن به فاصله 3 واگن بهمون دادن که آی حال کردیم


برای همین برعکس دفعه اول دوساعت زودتر رفتیم ببینیم چه خاکی ور تو گورمون میتونیم بریزیم گفتن الان که کاری نمیتونین بکنین خاکهاتون رو نگه دارین وقتی وقت سوار شدن شد اوخت دنبال گورهاتون بگردین ...


پس دوساعت تو ایستگاه راه آهن نشستیم با سگها و توره هایی که بسته بودیم یه بار پاچه های همدیگه رو نجوند خدا رو شکر خانمجان زودتر با هواپیما راهی شدن ...


وقت سوار شدن که رسید بدو بدو رفتیم دیدیم واگن ده باید بریم ولی این بار از روی سکو خدا رو شکر... نه !! ... همسایه هامون هم خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه آدمای نجیبی بودن و قبول کردن سوار اون کوپه ما بشن که بچه هامون کنارمون باشن ... نزدیک بود خدا رحم کنه ....


خلاصه الکلام برگشتم ... نایب الزیاره بودم و دعاگو


پرانتز اول در جواب خودم بود اگه بپرسین به چی ربطی نداره ...


پرانتز دوم ترجمه تحت اللفظی ( pardon my french ) برای وقتی که حرف ناشایستی برده میشه بود که خوشم اومد استفاده کنم

طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان