مادر بچه ها

تازگیا نوشتم
با چه رویی ؟
بارون
I'm back
همایون سال نو
ستاد انتخابات
مرض داریم
ربیع الاول
قصه های شبونه
بنفشه ای
باشگاه استعداد های بی همتا
فرفره
beware
بچگیا
بازی می کنیم..............
بگو ای یار....

صندوق خونه
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
خرداد 1387

موضوع بندی

روزانه

هر وقت بتونم می خونم
گـل فروشـی  شمسـی خـانوم جون
مـینیمـال ها و طـرح های رضا ناظم
افندوک نامه های قزن قفلی
پــنــیـر خــامــــه ای
one man's blog
خـان داداشـم
anonymous
سرو ناز
یاس
بلوط
نگارین
خـواهرانـه
بـی نــظـیـــر
ســایــه  روشـــن
و اینک آسمان از آن منست
وب نوشته های ناتور و دکمه گم شده
داســتــانــهای  مـحـمـد رضا
تـارا ستـاره کـمـیـاب
حرف های ته دل
اســپـــاگــتــی
صبح دل آویز
دیـــوانـــه
اوهام
ترنج
عکــــس
بدون امضاء
هـمـه روز هـام
بــیـــد مــجـنــــون
پــرنــسـس جـــنـــــی

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.

خبرنامه

نام کاربری

جستجو در وبلاگ


چند نفر قدم رنجه فرمودن؟ 6419

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
بچگیا

گفته بودم از خونه مون؟....

 

..... یه حیاطی داشتیم که به اندازه کوچکی من بزرگ بود .... البته اینم بگم ٬ هرچی من بزرگ شدم اون کوچیک شد .

 

توی باغچه حیاط ما ٬ یه دونه حوض سنگی بود باسنگای گردی که از ته رودخونه جمع کرده بودن ٬ یه آبشار کوچیک هم داشت و آب از توی حوض پمپ می شد بالا و از توی آبشار یواش یواش با آهنگ دل انگیز آب پایین می ریخت .

 

یه باغچه کوچیکم واسه خاک بازی ما بود که با خاک های نرم برای خودمون روزا قصر های خیالی بسازیم ...

 

اون تهش سپیدار بود جلو ترش ابریشم و یاس کبود ٬ سه رنگ و یه گیلاس بود ... و از همه مهمترش یه آلبالو ...

 

این درخت آلبالو برام خاطره ها داره ... اولای فصل بهار من به همراه شکوفه ها  روی شاخه های اون اطراق می کردم ٬  وقتی گلبرگاشون می ریخت من با دونه دونه های سبز ریز عهد دوستی ریخته بودم .

 

روزا بعد از مدرسه روی درخت می رفتم و انتظار خرداد رو می کشیدم ٬ اولش آلبالو ها زرد و نارنجی بودن٬ بعدشم قرمز روشن و هنوز مزه آلبالو ها گس و ترش بود ... اما من باکی نداشتم خوردنو شروع می کردم ...

 

چه درخت خوبی بود یادش به خیر ... اون روزا دیگه پاتوق من و سروناز از سر دیوار به درخت منتقل می شد ... چه راحت جای سه تا بچه رو میداد ٬ یه شاخه اش که بهشت بود چون می شد بدون اینکه دستت رو به شاخه بگیری روش واستی و دو دستی آلبالو ها رو بقاپی .. اون یکی باید روش وامیستادی و دستت رو به شاخه بالای سرت می گرفتی ولی ماتمی نبود ٬ واسه ما که حال میداد ...

میدونی آلبالویی که قبل از تو یه گنجشک نوکش زده باشه خیلی خوشمزه تره ؟ خوب دارم بهت می گم ... می گی نه امتحان کن ...

یه روزم روز جهانی آلبالو چینی اعلام می شد ... همه بچه های محله مون جمع می شدن تا با هم آلبالو ها رو بچینیم  ٬ چند نفر روی درخت ٬ چند نفر روی دیوار ٬ بقیه هم پایینا آلبالو هایی که  چیدیم رو تو سبد های بزرگ خالی کنن ... باز دوباره سطلا رو با طناب می کشیدیم  تا دوباره پر بشن با آلبالو های ترش و آب دار ......

 

ای خدا چی می شد باز دوباره مزه آلبالو هایی که وسط کار میخوردیم رو حس کنم ؟

 

دیگه هیچی بچگی مون نمی شه ٬ دیگه هیچوقت دوستیا مثل اونوقتا نمی شه ..

 

یادمه با اون موهای ژولیده که به هیچ سراطی مستقیم نمی شد سبد به دست از دیوار بالا و پایین می شدم

 

یادمه حاتم با اون همه دیسیپلین و ژست و ادا با پیژامه می اومد تا لباساش خدای نکرده آلبالویی نشه

 

سرو ناز بود، خان داشم بود، سلی بود، ساره و خاتم و  حتی دختر خاله های دیگه هم همه به عشق اون سبد آلبالویی که آخر سر دست مزدشون بود از محله های دیگه  می اومدن .

 

عجب صفایی داشتیم ، با چه چیزای کوچیکی حال می کردیم ....

 

باز دلم هوای اون موقه ها رو می کنه

00:04 AM | مادر بچه ها | فرمایشی باشه [7]